وای بچه ها این معلمه که الان می خواد بیاد سرمون می گن خیلی خوبه!!!!
ای بابا همه اولش می گن خیلی خوبه اما یه کم که می گذره همه ازش بدشون می یاد
نمی دونم اما می گفتن که خیلی خوبه ازین عقده ای ها نیست که هی بخواد گیر بده... فقط روی درصد آزمون حساسه بقیش براش مهم نیست،تازه جالبتر اینکه فقط درس خودش نه! کل درسای دانش آموزاش براش مهمه و به میانگین درصدهای هر کدوم نگاه می کنه نه مثل بقیه فقط به درصدهای درس خودش نمی دونم اگه همش همینطور باشه خوبه نه اینکه فقط اولش این رفتار رو داشته باشه
حالا این زنگ که اومد می بینیم درسته یا نه........
من که اصلا از کلاس ادبیات خوشم نمی یادم همیشه دوست داشتم بپیچونمش![]()
برای من که فرقی نمی کنه یکی بیاد یه چیزی بگه بره با ما کاری نداشته باشه بقیش مهم نیست
آره فقط گیر نده حالا هر کی می خواد باشه، راستی اگه این بیاد دیگه همه معلمامون برای تابستون معالوم شدن دیگه؟؟؟؟؟
آره فقط می مونه دینی و عربی که از مهر شروع می شه
این یکی هم بیاد ببینیم چه گلی می خواد به سرمون بزنه
اینا حرفایی بود که بین بچه های کلاس 1R علوی جلسه اولی که یه معلم عالی و همه چی تموم می خواست بیاد سر کلاسشون می زدن و طبق معمول همه ناراضی........![]()
همینطور داشتن با هم حرف می زدن که یه دفعه یه آقایی با چهره بشاش و اعتماد به نفسی بالا و به قول بچه ها کاذب حدودا 30 ساله و با قدی نسبتا بلند که یه بلوز مردونه ی صورتی با شلوار جین پوشیده بودن وارد کلاس شد!!!!
همه توی این فکر بودن که الان می خواد گربه رو دم حجله بکشه و از بچه ها زهر چشم بگیره و کافیه که یه کی یه حرفی بزنه و اون با کلی ابهت بزنه تو پر بچه ها.....![]()
همه منتظر بودن که یکی یه چیزی بگه یا خود معلم شروع کنه..........
خود معلم شروع کرد، اول خودش رو معرفی کرد:
سلام بچه ها..... من مهران شرفی هستم دبیر ادبیات و زبان فارسی امیدوارم که با هم بتونیم کار کنیم اول کلاس می خوام یه سری حرفا بزنم و اتمام حجت کنم برای تمام سال تحصیلیتون:![]()
اوه اوه اوه خدا به خیر بگذرونه
........ همه بچه ها فکر کردن که ازین حرفای کلیشه ای می خواد بزنه با کلی مقررات که هیچ کدوم رو هم اجرا نکنه!!!!!!!!!!!!!!
راستی ایشون ازدستشون زیاد برای صحبت کردن استفاده می کردن![]()
ببینید بچه ها من دوست دارم دانش آموزام سر کلاس من راحت باشن یعنی اگه از کلاس خسته شد و حوصله نداشت سر کلاس بشینه، خودش بدون ایجاد هر گونه سر و صدایی بره بیرون و مزاحم بچه های دیگه نشه اگه دوست داشتی یا گشنه شدی هر چی دوست داشتی بخوری، امکان داره چون من قدم بلنده وقتی داری به من نگاه می کنی گردنت درد بگیره دوست داری پاشو سر پا وایسا..... اگه دوست داری می تونی آدامس بخوری یا هر کار دیگه ای که دوست داری انجام بدی اما تمامی این چیزا با رعایت نظم باید باشه و اینکه هیچ گونه سر و صدایی ایجاد نشه. نکته بعد اینه من روی درس خوندن شما حساسم کسی که نشست سر کلاسم باید درس بخونه
اگه با این قضیه مشکلی دارین کلاستون رو عوض کنید. شما باید درس بخونید هر کسی که توی آزمون از 40 پایین تر بزنه مجازات داره و باید تعهد بده. من هر جلسه پرسش دارم از تمامی بچه ها، از چند جلسه دیگه که درسمون جلو افتاد هر جلسه یه قسمتی از تاریخ ادبیات رو مشخص می کنم و باید حفظ کنید ازتون می پرسم............
بعد از کلی تعیین تکلیف این معلم نمونه! شروع کرد به خوندن لیست و تا به اسم من رسید تعجب کرد ولی هیچی نگفت خوب من هم حدس زدم چرا ..... همه ی دبیرای ادبیات تا به فامیلی من می رسیدن تعجب می کردن و همشون ازم می پرسیدن که با احمد شاملو نسبتی دارم یا نه؟ اما ایشون نپرسیدن البته جلسه های بعد پرسیدن
با همه بچه ها که آشنا شدن وقتی خواستن شروع کنن به تدریس گفتن: بچه ها اگه فکر می کنین چیزی لازمه بنویسین، اما من از تکنولوژی روز استفاده می کنم و جزوه رو براتون می دم کپی کنن و بهتون بدن به نظر من لازم نیست چیزی یاد داشت کنید اما اگه دوست دارید بنویسید، از نظر من یه کم به ذهن خودتون اعتماد داشته باشین و قویش کنید وقتی چیزی ننویسید و ذهنتون رو موظف کنید که به خاطر بسپاره خیلی زود راه می یوفته و همه چیز توی خاطرتون می مونه در هر صورت هر کسی هر کاری که مایله انجام بده.
بعد از نوشتن اسم آرایه ها و توضیح دادن در مورد هر کدوم و مشخص کردن اهم و مهم موضوعات شروع کردن به پرسیدن به صورت داوطلبانه و جلوی هر کدوم از آرایه ها اسم یکی از بچه ها رو به انتخاب خود بچه ها نوشتن و از همه پرسیدن
وقتی تمام کارها تموم شد انگار خودشون خیلی راضی بودن و با یه خوشحالیه مغرورانه ای گفتن: بچه ها من طوری بهتون درس میدم که اگه بخواین می تونید برین سر کلاس بعدیه من و بدون کمک من به جای من تدریس کنید!!!!!
این صحبتهاشون به بچه ها اعتماد به نفس می داد و بچه ها رو شارژ می کرد کلا طی سال همه بچه ها وقتی میومدن آموزشگاه اصلا حال و حوصله نداشتن اما وقتی کلاس ادبیات تموم می شد همه یه انرژی خاصی داشتن
و برخلاف اکثر دانش آموزا کلاس ادبیات رو خیلی دوست داشتن چون توی این کلاس این طور که باب شده همه فقط باید بنویسن و این زنگ از همه انرژی میگیره نه اینکه انرژی بده اما زنگ آقای شرفی یه چیز دیگه بود بچه ها کمتر می نوشتن خودشون توی درس شریک بودن و موضوعات مربوط به درس رو کاملا لمس می کردن و از همه مهم تر حرفهای خارج از کلاسی بود که آقای شرفی میزدن و برای همه جالب و جذاب بود توی این کلاس خستگی معنا نداشت و اگه کسی سر کلاس خمیازه می کشید آقای شرفی خیلی ناراحت می شدن می گفتن من این همه سعی می کنم که کلاس شادی داشته باشم اون وقت شما اینطورید؟؟؟؟؟
در مورد ایشون نمی شه زیاد صحبت کرد چون هر چی بیشتر بگیم بیشتر دلتون می سوزه که چرا شما همچین معلمی نداشتین و حسرت به دل می مونید چون کمتر کسی مثل آقای شرفی پیدا می شه..............
من سمیرا شاملو هستم یکی از دانش آموزای پر درد سر برای آقای شرفی با ذهنی پر از سوال که برای بعضی هاشون هنوز هم نتونستم جوابی پیدا کنم و کل سال وقت استراحت آقای شرفی رو می گرفتم و کلی سوال می پرسیدم، خودم می دونم که خیلی اذیتشون کردم اما ایشون خودشون دوست داشتن که ازشون سوال بشه.
من دانش آموز رشته ریاضی آموزشگاه علوی آریا شهر کلاس 1R بودم و الان دانشجوی رشته شهر سازی هستم و عاشق مولانا و شعر و همچنین نوشتن.
برای اولین بار زیاد نوشتم تا فحشم ندادین خوم می رم کنار و ازتون خداحافظی میکنم.
پ ن: سلام: خاطرات اولین جلسه ی کلاس ادبیات سمیرا رو خوندیم. برای من که خیلی جالب بود و آشنا. یادمه زمانی که داشتم این وبلاگ رو تاسیس میکردم همه یه جورایی ته دلم رو خالی میکردن که تو چه طور میتونی اون همه جلسه رو به عنوانه خاطره به این وبلاگ بیاری اما من مثل همیشه گوشم به هیچ کدوم از این حرفا بدهکار نبود و سعی میکردم کار خودم رو بکنم و از همون اول هم تصمیم داشتم از همه ی بچه های که با استادای مشترک کلاس دارن بخوام خاطراتشون رو به این جا بیارن. به این دلیل هم هست که اسم نویسنده رو گذاشتم کنکوری سابق. تو این ۱ سال و خورده ای که گذشت با خیلی از آدما به خصوص پشت کنکوری ها آشنا شدم. تا اونجایی هم که میتونستم بهشون کمک میکردم یه چیزی که خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که کتاب های تست و کمک آموزشی که مثل نقل و نبات اکثر کتاب فروشی ها تهران هست و داوطلب های تهرانی خیلی راحت اونا رو تهیه میکنن درصد نسبتا کمی از اونا تو شهرستان ها هست.مثلا اکثر بچه ها کتابای قلم چی رو خیلی راحت پیدا میکنن .اما کتابای گویای تخته سیاه(زبان فارسی)که به بچه ها معرفی میکردم خیلی سخت پیدا میکردن: یه مورد هم بود که خود من از تهران براش خریدم و پست کردم.برام جای سوال که چه فرقی بین تهران و شهرستان هست؟؟؟........... نمیدونم شاید به خاطر تبلیغات گسترده ای هستش که میکنه این روزا اگر به پیام ها بازرگانی توجه کرده باشین از هر ۱۰ تا آگهی ۹ تاش برای قلم چی هستش فکر کنم اون یه دونه هم از دستشون در میره.مثلا یکی از تبلیغاش ،کوشا جان
!!!!!
آخه یه پشتیبان چه قدر میتونه به یه دانش آموز برنامه بده؟؟ یا چه قدر میتونه کنترلش بکنه؟جالب این جاست که مادر کوشا خیلی از این قضیه خوشحال میدونید چرا؟؟چون دیگه راحت تر میتونه با تلفن حرف بزنه و اون یه مقدار مسئولیتی که در قبال درس خوندن کوشای عزیزش داره ازش گرفته میشه و از این به بعد بدون عذاب وجدان با خیالی آسوده به کارای روزانش میرسه.یا اون یکی تبلیغ که بچه های تک رقمی کنکور امسال رو جمع کردن از هر کدوم میپرسن از چه سالی وارد کانون شدین و کتاباش رو مطالعه کردین؟اولی میگه از دوم دبیرستان ،دومی: از از اول دبیرستان، اون یکی که رتبش هم ۱ شده میگه از دوم راهنمایی.میخواد نشون بده که هر کی زودتر بیاد برنده است.
فکر کنم از سالای دیگه میگن من زمانی که زبون باز کردم و اولین کلمه ای که تونستم بگم قلم چی بود، به همین خاطر خانوادم تصمیم گرفتن منو از دوره ی مهد کودک با این کانون آشنا بکنن و من از این قضیه خیلی خوشحالم.
بـــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــــذریــــــــــــم.
یادمه ۱ سال پیش بود اولین نفری که برام کامنت گذاشت و خودش رو معرفی کرد که شاگرد آقای شرفی هستش ساره بود. البته اون یک سال قبل از ما با آقای شرفی کلاس داشت آموزشگاه علوم. چند هفته بعدش یه خانوم دیگه برام کامنت گذاشت که الان اسمش خاطرم نیست ایشون سال ۸۲ با آقای شرفی کلاس داشتن از کامنتی که برام گذاشته بودن مشخص بود خیلی خوشحال بودن که تونستن خبری از آقای شرفی بگیرن.
چند ماه بعد فکر کنم آذر ماه بود وقتی اومدم کامنت ها رو چک کنم دیدم یکی با اسم صالحه همت برام کامنت گذاشته. نوشته بود که من یکی از شاگردای امسال آقای شرفی هستم خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم بعد از اینکه کلی از من تعریف کرداینکه خیلی خوب جو کلاس رو برای همه توضیح دادم(این قسمتش واقعا به دلم نشست)برامون از کلاساشون گفت اینکه ۳ شنبه ها زنگ اول با ایشون کلاس داره و بیشتر دل ما رو میسوزوند و اینکه خدا رو شکر که امسال آقای شرفی استاد ادبیاتش بود.
این ارتباط تا به امروز ادامه داشت و ایشالله ادامه هم داشته باشه.بعد از کنکور از سمیرا خواستم شروع کنه به نوشتن خاطرات کلاس ادبیات. اولش گفت نمیتونم سخت.منم بهش گفتم فکر میکنی سخته وقتی شروع میکنی به نوشتن کلمات همین طور پشت سر هم میان.
سمیرا هم مثل یه دختر خوب و حرف گوش کن خاطرات اولین جلسه رو نوشت وبه ایمیل من فرستاد البته با کلی شرط.( حالا خوبه نمیخواست بنویسه،عجب دوره و زمونه ای شده هااااااااا.......).![]()
منم متن نوشته رو یه باره دیگه خوندم ببینم جایی ایرادی داره یا نه ؟که دیدم نه برای اولین بار خیلی خوب نوشته.فقط تصاویر رو بهش اضافه کردم.
این بود داستان اولین نوشته ی سمیرا شاملو.
عکس آقای شرفی رو که سر کلاس سمیراینا گرفته شده تو ادامه ی مطلب گذاشتم.
به نام نامی او....
ســــــــــــــــلام:
این روزا اصلا حواسم نبود که باید آپ کنم، دیروز عصر که اومدم وبلاگ دیدم یکی از بچه ها برام کامنت گذاشته که زبونم مو در اورد از بس به تو گفتم آپ کن. رفتم تاریخ آخرین پستم رو دیدم بعد با خودم گفتم حق داره زبونش مو در بیاره، ۷ ماه که من آپ نکردم . البته تو این مدت خیلی از دوستان میگفتن که چرا آپ نمیکنی بعد دیدن که اصلا گوش شنوایی نیست دیگه از من نا امید شدن فقط میان میگن ما آپیم تو بیا.![]()
اما تو این مدت به تک تک بچه ها سر میزدم . طبق سنوات گذشته آخه میدونید که من ۱۰۰۰ سال یک بار آپ میکنم، اگر خاطرتون باشه من پست هام رو یکی در میون درباره ی کلاس فیزیک و ادبیات مینوشتم این سری نوبت کلاس فـــــــــیـــــــــزیـــــــــــــک:
اولین جلسه من نتونستم تا آخرین ساعت سر کلاس باشم به خاطر کلاس مشاوره ای که داشتم.اما مریم بود ازش پرسیدم چی شد؟ گفت هیچی فقط درس داد بعد گفت از جلسه ی بعد هم پرسش دارین هم تست.
بچه ها نمیدونم شماها هم این طور هستین یا نه؟ من از دوران دبیرستان هیچ وقت به یاد ندارم که از همون اولین جلسه برای هر درس یه دفتر به خصوصی داشته باشم، همیشه هفته ی اول هر معلمی هر چی که میگفت من تو یه دفتر وارد میکردم از هفته های بعد تو یه دفتر جدید هر کدوم رو وارد میکردم.
اون موقع هم همین طور بود من یادم، من و مریم یه دفتر داشتیم که ۲۵ صفحه ازش مونده بود تا تموم بشه، فکرش رو بکنید ریاضی، شیمی، زیست، فیزیک. از همون جلسه ی اول هر کدوم از دبیرا هر مطلبی رو که گفته بودن ما تو اون دفتر نوشته بودیم. الآن با خودم فکر میکنم ما چه طور تونستیم اون همه مطلب رو تو اون چند صفحه جا بدیم؟ در حیـــرتــــــم!!!!!!!![]()
دوشنبه رفتم چند تا دفتر برای خودم گرفتم عصرش هم دفتر مریم رو ازش گرفتم تا جزوه رو وارد دفترم کنم. بزرگترین دفتر رو برای فیزیک برداشتم هر برگش اندازه ی یه برگ A4 بود. بچه ها دقت کردین آدم اون اوایل تمام سعیش رو میکنه که خیلی تمیز و خوش خط بنویس مثلا اون جاهایی که استاد میگه مهم برای اینکه دیگه خیلی تمیز بنویسیم رنگ خودکار رو عوض میکنیم بعد جلوی اون مطلب یه تیک یا ستاره میزاریم، اما وسطای ترم نه تنها حوصله ی اینو نداریم که خوش خط بنویسیم اون جاهایی رو هم که استاد میگه مهم با همون خودکار اندازه ی چشمای اون استاد دایره میکشیم. آخرای ترم هم که اکثر جزوه ها برگ برگ شده.![]()
این سری پرسش سر کلاس رو جدی گرفتیم وقتی رسیدیم سر کلاس طبق معمول بچه ها داشتن درس میخوندن و باز طبق معمول من و مریم ریلکس سر جامون نشسته بودیم.
ساعت ۳:۳۰ بود که آقای براتی آمدن سر کلاس، بعد از سلام و احوال پرسی گفتن خوب بچه ها درس خوندین همه گفتن بــــــــــلـــــــــه.
گفتن دفترا بسته میخوام درس بپرسم، من نمیدونم چرا زمانی که آقای براتی میخواستن درس بپرسن اینقدر بداخلاق و جدی میشدن؟؟
پرسش این سری از مبحث شیرین، دوست داشتنی و عزیز سینماتیک بود. بچه هایی که فیزیک خوندن اکثرا از این مبحث خیلی خوشششون میاد.
از اولین نفر که پرسیدن دست و پا شکسته تونست جواب بده. دومین نفر هم همین طور. سومین نفر خیلی هول شده بود نتونست یه سوال رو جواب بده. گفتن بیرون. نفر بعد سبا بود. سبا ردیف جلویی من و مریم بود. اولین سوال رو خوب جواب داد دومی رو هول شد که من و مریم سعی میکردیم بهش برسونیم و موفق شدیم. سر سوال چهارم آقای براتی اومدن دقیقا رو به روی ما ایستادن و ما هم نتونستیم کاری بکنیم و سبا هم بیشتر هول شد نتونست جواب بده. آقای براتی هم برگشتن به سبا گفتن، سبا بیرون. خیلی ناراحت شدیم آخه واقعا این کارا یعنی چی مگه کلاس اولی هستیم؟؟
آقای براتی همیشه اسم سبا رو خیلی خاص تلفظ میکردن که من و مریم اون اوایل خندمون میگرفت.
چند دقیقه بعد خانوم عبدالهی اومدن برای وساطت. بچه ها هر کدوم خیلی ناراحت و عصبی اومدن سر کلاس. ما از سبا پرسیدیم سبا چی شد؟ چی کار کرد؟ گفت اه اه هیچی برگشت گفت از این به بعد هر جلسه از شما چند نفر همیشه میپرسم. انگار سبا اون لحظه زیر لب شکایت کرده که آقای براتی هم گفته از شما یه نفر که ۱۰۰٪ میپرسم.![]()
اما بچه ها الحق والانصاف آقای براتی فیزیک رو عالی تدریس میکردن. واقعا دستشون درد نکنه. اکثر بچه ها از سال سوم نمودار ها رو خیلی اشکال دارن، اما آقای براتی به ما راه حلی رو یاد دادن که همیشه تست هایی رو که مربوط به نمودار میشد ۹۵٪ بچه ها درست میزدن اون ۵٪ هم به احتمال زیاد بی دقتی میکردن. یـــــــادش بـــــــــخیـــــــر:
شیب=مشتق، شیب نمودار مکان به ما سرعت میده، شیب سرعت برابر است با شتاب و شیب شتاب= gerc (جرک) البته جرک اون سال به درد ما نمیخورد.
برای نمودار سرعت زمان اگر V>0 (سرعت) باشد در جهت و اگر V<0 خلاف جهت در حرکت است.
اگر a.v<0 باشد کند شونده و اگر a.v>0 باشد تند شونده.
این مبحث انقدر عالی به ما تدریس شده با وجود این که چند سال از کنکور ما میگذره اما همچنان رو این مبحث و چند تا مبحث دیگه که ایشالاه عمری باشه خاطراتش رو تو پست ها بعدی میخونید تسلط کامل داریم.
آقای براتی دستتون درد نکنه اگر بدونید چه فیزیک دان هایی رو به جامعه تحویل دادین![]()
![]()
![]()
ساعت ۵ شد که به ما آن تراک دادن. بچه ها برای اینکه خستگیشون در بره با هم رفتیم پایین.
بذارین یه مکانی رو اول براتون کامل توضیح بدم. ما یه کلاس تو آموزشگاهمون بود که نسبت به کلاسای دیگه کوچیک بود و آنچنان فضایی نداشت به خاطر همین اکثر موقع ها خالی بود بچه ها هم زمان آن تراک میرفتن اونجا. این کلاس دقیقا کنار اتاقی بود که استادا برای استراحت اونجا میرفتن.
اون روز هم من، مریم، سبا، سعیده با چند نفر دیگه رفتیم اونجا. من و مریم و سعیده نشسته بودیم رو میز طوری که پشت ما به در ورودی کلاس بود، بقیه هم رو به روی ما ایستاده بودن.
هر کس یه چیزی میگفت. یکی از بچه ها گفت چرا اینقدر این روزا بد اخلاق، مریم گفت بچه ها بهش حق بدین پدرش اصلا حالش خوب نیست.(پدر آقای براتی به خاطر تصادفی که داشتن تو کما بودن) که اون لحظه همه با هم گفتین ایشالاه خدا شفاشون بده. بعد سعیده گفت بچه ها نمودار ها رو چه قدرعالی درس داد بچه ها گفتن آره دیدین چه قدر خوب درس داد من که همون لحظه یاد گرفتم.
نمیدونم چی شد مسیر بحث عوض شد من دقیقا یادم نیست چی گفتم که همه با هم زدیم زیر خنده، بعد سبا دنبال حرف من یه چیزی گفت بازم همه خندیدیم. تو این لحظه یه دفعه متوجه شدم بچه هایی که روبه رو ما هستن سرشون رو انداختن پایین دیگه مثل هیولاها نمیخندن همه یه لخند ملیح به لب داشتن. اما ماهایی که نشسته بودیم هم چنان داشتیم از جان و دل میخندیدیم من یه لحظه برگشتم دیدم آقای براتی تو ورودی در ایستادن. با پام زدم به بچه ها همه دیگه بلند شدیم، بعد خودشون گفتن بچه ها کلاس شروع شده تشریف ببیرن سر کلاس ما هم همگی خجل رفتیم![]()
![]()
![]()
من هیچ وقت یادم نمیاد سر کلاس و سط درس دادن ما شیطنتی کرده باشیم یا الکی بخندیم، همیشه موقع درس دادن واقعا به درس گوش میکردیم. اما موقعی هم که آن تراک بود هیچ وقت آروم نبودیم همیشه این طور بود که یه موضوع پیدا میشد که دربارش بخندیم یا بحث کنیم. که احتمال مورد اول بیشتر بود.
آخر کلاس هم مثل همه ی جلسات تست داشتیم. من و مریم با چند نفر دیگه رفتیم اون کلاسی که چند دقیقه پیشش شرمنده از اونجا اومدیم بیرون. اون تست رو بالای ۹۵٪ زدیم.
وای جلسه ی بعدش سر جواب تست ها چه قدر من و مریم خندیدیم.
دیگه بچه ها خیلی خسته شدم.
۲ تا از امتحان های ما به خاطر این شلوغی هایی که تو این ۱ ماه اخیر بود کنسل شده. یکیش رو انداختن ۸ مرداد، البته من میدونم که از ۶ بعد از ظهر ۷ مرداد شروع میکنم به خوندن تا ۵ صبح هشتم. البته وسط هاش هم چون خیلی خسته میشم یه استراحت کوچولویی به خودم میدم.![]()
سعی میکنم این سری با ۴ ماه تاخیر بیام، دوستان دقت کنید گفتم سعی میکنم.![]()
![]()
سلام بچه ها: من اومدم بعد از ۱ ماه وده روز
.حال همتون که خوبه . میبینم دوستان وبلاگیم مثل من اومدن تو کار خاطره تعریف کردن. البته با یه تفاوت خیلی خیلی مختصر و اونم این هستش که اون ها از دوران کودکیشون خاطره تعریف میکنن. میخواستم از همین جا یه نصیحتی بکنم اونم این هستش که:![]()
عزیزان، دوستان، وبلاگ نویس های جوان سعی کنید کم تراز ایده های دیگران تقلید کنید.وقتی تو یه وبلاگی میرین میبینین که نویسندش داره از خاطراتش مینویسه شما هم حتما نباید پست های بعدیتون رو به نوشتن خاطراتتون اختصاص بدین. البته فکرکه میکنم میبینم یه ذره حق با شماست. فکر میکنید میتونیین به خوبی نویسنده ی اون وبلاگ خاطره تعریف کنین در صورتی که * کار هر کس نیست خرمن کوفتن*.![]()
بذارین یه چیزی رو تعریف کنم برای من که خیلی جالب بود. چند روز پیش داشتم میرفتم دانشگاه سوار یه ماشین شدم که رانندش یه پیرمرد۶۰ یا ۷۰ ساله بودن
تازه سوار شده بودم که یه دفعه ضبط ماشینش رو روشن کرد. از آهنگی که گذاشته بودن هم تعجب کردم هم خنده گرفت. نمیدونم این آهنگ پارمیدا رو شنیدین یا نه؟؟ با خودم فکر کردم گفتم آخه پدر جان این آهنگ ها چیه شما گوش میکنی. بعد به این نتیجه رسیدم که دل باید جوون باشه بقیه چیزا ظواهر هستن.
حالا بریم سراغ خاطراتت شیرین کلاس ادبیات:
قانون کلاسا این بود که باید از تیر ماه شروع میشد اما به خاطر مشکلاتی که تو پست قبلی بهشون اشاره کردم امکان برگزاری کلاس ادبیات در تیرماه نبود. کلاس ادبیات از اواخر آبان ماه شروع شد به خاطر اینکه از بقیه بچه ها عقب نباشیم آقای شرفی لطف کردن برامون به جای ۱:۳۰ کلاس ۳ ساعت گذاشتن نیم ساعت هم به خاطر اینکه با هامون حرف بزنن اضافه کردن. اما انقدر کلاساشون جذاب بود همیشه وقتی که از کلاس می آمدیم بیرون به ساعت که نگاه میکردیم ساعت شده بود ۳:۳۰ . تا اواسط آذر ماه کلاسای ما جمعه ها ۴ بعد از ظهر شروع میشد اما به خاطر اینکه هوا تاریک میشد و رفت و آمد هم برای بچه ها سخت،انداختن جمعه ها ۱۲ تا ۳ بعد از ظهر.
یادم اولین جلسه که دیگه کلاس ادبیات برای همه جدی شده بود اما برای گروه ما هنوز جدی نبود، آقای شرفی آمدن سر کلاس شروع کردن به صحبت کردن باز هم گفتن توی کلاس بین دانش آموزام راه میرم و اینکه حواسم به همتون هست دائم دارم نگاتون میکنم. تو این لحظات بود که من با خودم فکر کردم دیدم آقای شرفی یه ذره شبیه این خواننده ی کشورمون حمید فولادی هستش از اونجایی که من همیشه فکرام رو به دوستام اطلاع میدادم چون آقای شرفی صحبت میکردن مجبور شدم تو کاغذ برای مریم بنویسم، نوشتم و دادم به مریم اونم خوند داد به سبا. آقای شرفی هم همیشه حواسشون جمع بود بدون اینکه من بفهمم ،متوجه نقل و انتقالات من شده بودن. وای یه لحظه دیدم مریم جلوی چشمای آقای شرفی بدون اینکه بتونه خندش رو کنترل کنه زد زیر خنده سبا هم مثل مریم شروع کرد به خندیدن.اما من نه،تازه طوری وانمود کردم که حواسم جمع کلاس و هیچ چیز مانع این نمیشه که من حواسم پرت بشه
اما زهی خیال باطل آقای شرفی فورا نگاهشون رو از مریم برگردوندن سمت من بعد یه طوری نگاه کردن که مسبب تمام این خنده ها تویی. کلی خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین
اما هر دبیر دیگه ای بود تا کل قضیه رو خبردار نمیشد دست از سر اون دانش آموز برنمیداشت.
رفتن سراغ توضیح دادن آرایه ها که منم تو اون قسمت مرخص یودم. چه قدر هم خوب و قابل فهم توضیح دادن واقعا دستشون درد نکنه
طوری توضیح دادن که ما وقتی شعری رو میبینیم خیلی راحت میتونیم بفهمیم منظورشاعر از این بیت چی هست.
مثلا در مورد کنایه گفتن یه جمله ست نه یه کلمه که ۲ تا معنی داره ما با معنی واقعیش کاری نداریم. مثلا میگن شرفی دهنش بوی شیر میده دروغ نگفتن چون من صبح برای صبحانه شیر خوردم اما منظورشون از این جمله این هستش که من هنوز بزرگ نشدم و بچه ام.
یا در مورد مجاز میگن تهران دیشب قیام کرد آیا تهران میتونه قیام کنه؟؟ بچه ها گفتن نه!! پس اینجا منظور مردم تهران هستش. تهران رو میگن مجاز از مردم تهران.
یه آرایه ی دیگه بود که الان اسمش یادم رفت این طوری برامون توضیح دادن: گفتن مثلا دوست پسر خواهر شما میره بندر عباس برای یه کاری شما هم اطلاع دارین. جلوی تلوزیون نشستین منتظر سریال یانگوم هستین که میبینید پیام بازرگانی داره تبلیغ تن ماهی بندر عباس رو نشون میده بعد با آرنجتون میزنید به پهلوی خواهرتون میگین بندرعباس. یعنی این که یاد فلانی بخیر. تو این لحظه که داشتن اینا رو توضیح میدادن چشاشون از شیطنت برق میزد بچه ها هم مرده بودن از خنده که خودشون به شوخی گفتن میبینم که اهل فن همه اینجا دور هم جمع شدن. بعد از توضیح دادن آرایه ها گفتن کتابای پیش دانشگاهیتون رو باز کنید یادش بخیر اولین درس هم نی نامه ی مولانا بود بعد از اینکه آرایه ها رو روی درس پیدا کردیم یکی از بچه ها دستش رو برد بالا گفت ببخشید من آرایه ی تشبیه رو کاملا متوجه نشدم میشه ۱ بار دیگه توضیح بدین.آقای شرفی گفتن به این بیت از حافظ که الان برات میخونم خوب توجه کن یعنی همگی توجه کنید چون کلش تشبیه:
بتی دارم ز گرد گل ز سنبل سایه بان دارد**بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
مدل توضیح دادنشون خیلی جالب بود چون همه چیز رو صورت خودشون نشون میدادن،بتی دارم(معشوق) ز گرد گل (با انگشتشون گردی صورتشون رو کشیدن) ز سنبل سایه بان دارد(اشاره کردن به موهاشون که گفتن مو رو به سنبل تشبیه کردن) خطی به خون ارغوان دارد(با دستشون حالت چشاماشون رو کشیدن). چشمای آقای شرفی کاملا گرد بود
اما چشمایی رو که برای ما رو صورتشون کشیدن بادومی بود. منم آروم برگشتم گفتم مریم فکر کنم خیلی دوست داشته چشماش بادومی باشه طفلک، مریم که متوجه منظور من شده بود خندش گرفت منم از خنده ی مریم خندم گرفت، آخه خیلی با نمک میخنده تو این لحظه دیدیم ۲ تا چشم گرد داره ما رو نگاه میکنه.مجبور شدیم سرمون رو بندازیم پایین. فکر کنم آقای شرفی در مورد ما خیلی خود خوری کردن:![]()
آقای شرفی ماشالاه اطلاعات عمومی فوق العاده ای داشتن وبه هر موضوعی یه گریزی میزدن: داشتن خاطره تعریف میکردن میگفتن یه آدمی هست تو روستاهای کردستان که آینده رو خیلی واضح و روشن میتونه بگه کارش واقعا درست چون یکی از دوستای من رفته بود پیشش، میگفتن بعضی ها واقعا همچین قدرت هایی رو دارن دروغ هم نمیگن: گفتن من چند سال پیش که جوون تر از الانم بودم یکی از دوستام اومد گفت مهران یه نفر هست که هر چی میگه راست به خدا بیا ببین کارش حرف نداره یه کارایی میکنه که تویی که فکر میکنی این آدما دروغ میگن بهش معتقد میشی. ما رفتیم پیشش اولین حرفی که به من زد گفت تو اصلا به این جور کارا معتقد نیستی نه؟؟ منم گفتم بله معتقد نیستم. برگشت به من گفت تو دلت یه چیزی بگو بعد من بهت میگم که چی گفتی. منم تو دلم گفتم عمرا .گفت یه چیزی دیگه هم بگو.گفتم وای چه قدر تشنه ام هوس نوشابه کردم. میگفتن اون آقا یه خدمتکار هم داشت برگشت به اون گفت برای این جوون نوشابه بیارین،میگفتن من موندم چی بگم برگشت گفت بازم تو دلت میگی عمرا که منم خندم گرفت چیزی نگفتم اما اون نوشابه رو هم نخوردم ترسیدم یه چیزایی توش ریخته باشن.![]()
نمیدونم چی شد که بحث به تفاوت بین خانوم ها و آقایون رسید برگشتن گفتن، خانوم ها به جزئیات توجه میکنن در صورتی که آقایون کلی نگر هستن، مثلا خانوم و آقا میرن مهمانی تو راه برگشت خانوم میگن دیدی چین پرده هاش رو چه قدر نا منظم بود آقا میگن نه اتفاقا به نظر من قشنگ و منظم بود. چند دقیقه بعد خانوم میگن دیدی میز ناهار خوریشون چه قدر روش خاک نشسته بود آقا میگن نه اما چه غذای خوشمزه ای بود. میگفتن همین چند تا جمله باعث کدورت و بحث میشه که چرا تو انقدر بی دقتی
. در کل آدما باید بدونن که بین زن و مرد تفاوت دیدگاه وجود داره و باید بهشون دقت کرد.
در پایان کلاس هم داستان کوزت رو تعریف کردن بعد کلاس تموم شد همه آمدن پایین تا برن خونه. مریم خم شد جلوی آینه تا مقنعه ش رو درست کنه راه رو آموزشگاه ما هم باریک بود آقای شرفی هم میخواستن از اونجا رد بشن اما مریم سد معبر کرده بود من فکر کردم الان متوجه حضور آقای شرفی میشه اما انگار نشده بود آروم بهش گفتم مریم جان بیا کنار بذار رد بشن بازم متوجه نشد منم خندم گرفت چند لحظه گذشت آقای شرفی گفتن خانوم اگر اجازه بدین من رد شم وای بیچاره مریم خیلی خجالت کشید
بعد اومده منو دعوا میکنه چی میشد نخندی. گفتم ۱ بار بهت گفتم متوجه نشدی منم از اینکه ۵ دقیقه ست شرفی پشت سرت و تو احساس نمیکنی خندم گرفت.
این هم از خاطرات اولین جلسه کلاس ادبیات خدا به بقیه جلسات رحم کنه. به قول یکی از مجری های شبکه ۴ که خیلی با نمک خداحافظی میکنه نمیدونم تا به حال اجرای صالح علاء رو دیدین یا نه؟؟؟
امیدوارم که حال همگی خوب باشه: کامنت های پر لطف و محبتتون رو همیشه میخوندم منو ببخشید چون یه ذره تو آپ کردن تنبلم به خاطر همین زود به زود نمیتونم آپ کنم، دعا کنید به راه راست هدایت شم و تنبلی رو کنار بذارم ![]()
این پستی رو که میخواین بخونیدش مربوط میشه به اولین جلسه ی کلاس فیزیکمون:
کلاس فیزیک ما چهارشنبه ها از ساعت۳:۳۰ شروع میشد تا ۶:۳۰ که البته آقای براتی تا ۲ ماه رأس ساعت سر کلاس می آمدن بعد ها چون با ما خیلی خودمونی شده بودن و دیگه با کسی رو دربایسی نداشتن ساعت ۴ میومدن ![]()
اگر یادتون باشه تو دو پست قبل نوشته بودم که آقای براتی گفتن هر جلسه پرسش دارن که من و مریم این حرفشون رو جدی نگرفتیم. اون روز من ساعت ۳:۲۵ رسیدم سر کلاس دیدم به به چه خبره!! بچه ها با یه هول و استرس خاص داشتن فیزیک میخوندن
تو دلم به حالشون افسوس خوردم که این همه استرس آخه برای چی ؟؟رفتم پیش مریم و سبا دیدم اونا هم همین طور، تعجب کردم آخه مریم مثل خودم خیلی ریلکس اما سبا فوق العاده عجول.
ازشون پرسیدم ساعت چند اومدین مریم گفت من ۱ ربع پیش اومدم سبا هم گفت من از ۲ و نیم اینجام، یه چیزی رو بذارین بگم من و مریم بابت جا مدیون سبا بودیم همیشه، چون اگر نبود ما مجبور بودیم تو بدترین نقطه ی کلاس بشینیم: به خدا تقصیر ما نبود تقصیر این آژانس ها بود، نمیدونین تو این ۱ سال من چه قدر مجبور میشدم درس به موقع سرویس دادن روبه این رانندگان عزیز آموزش بدم البته با شیوه ی مخصوص خودم
خدا رو شکر تاثیر گذار بوده .
اون روز من یه نگاه خیلی جزئی به جزوم انداختم تا اینکه آقای براتی اومدن سر کلاس، من و مریم با اعتماد به نفس فراوون ردیف اول نشستیم سبا هم پشت سر ما ردیف دوم.
ایشون شروع کردن به پرسش خیلی جدی بودن کلا اوایل فکر کنم چون میخواستن از بچه ها زهر چشم بگیرن یه ذره بد اخلاق بودن
چه قدر هم گروه ما زهر چشم براش معنی داشت، قبل از پرسش به همه گفتن که جزوه هاشون رو ببندن پرسش شروع شد از نفر اول ۳ تا سوال پرسیدن که ۱ سوال رو جواب نداد نفر دوم هم همین طور نفر سوم انقدر ترسیده بود که اصلا به هیچ کدوم از سوالا جواب نداد از نفرات بعدی ۴ تا سوال میپرسیدن اگر ۱ سوال رو جواب نمیدادن باید جریمه مینوشتن اما اگر ۲ تا رو جواب نمیدادن بیرون بودن.
نوبت رسید به ردیف ما اولین نفر مریم بودن،آقای براتی عادت داشتن اگر میخواستن از کسی بپرسن با انگشت اشارشون به سمت اون آدم بخت برگشته اشاره میکردن از طرفی هم چون بچه ها همین طوری زمان پرسش استرس داشتن وقتی که بهشون هم اشاره میشد متوجه نمیشدن منظور آقای براتی با کی هستش به خاطرهمین همزمان ۱۰ نفربا ترس با هم میگفتن با منید؟ ![]()
به مریم اشاره کردن، مریم با اینکه میدونست منظور آقای براتی با اونه برگشت پشت سریش رو نگاه کرد که منظورش با تو نه من، یه جورایی خودش رو زد به کوچه علی چپ: وای من متوجه منظورش شدم کبود شده بودم از خنده نمیدونید چه صحنه ای شده بود تا اینکه آقای براتی گفتن با شمام که برگشتی، طفلی مریم برگشت، به مریم گفتن خوبی؟ اونم گفت ممنون ۴ تا سوال از مریم پرسید که هر ۴ تا رو خدا رو شکر جواب داد. تو این مدت که از مریم میپرسیدن من به خاطر اینکه زیاد نخونده بودم و مطمئن بودم که نفر بعد از مریم خودمم سرم رو گذاشتم روی میز که یه جورایی از درس پرسیدن در برم: وقتی که پرسش مریم تموم شد یه چند ثانیه کلاس سکوت کامل شد بعد متوجه شدم مریم آروم زد به شونه ی من که بلند شو براتی میخواد ازت بپرسه، سرم رو اوردم بالا آقای براتی برگشتن با یه خوشحالی که انگار موچ منو گرفته باشن برگشتن گفتن درس نخوندی نه؟ منم تو دلم گفتم آفرین باهوش ٫اما توروشون با یه اطمینان خاطر خاص گفتم نخیر خیلی هم کامل خوندم. وای چشمتون روز بد نبینه ۵ تا سوال ازم پرسیدن میخواستن یه جورایی روی منو کم کنن(قضیه ی زهر چشم) که من آخرین سوال رو نتونستم جواب بدم گفتن بشین همین الان جریمه بنویس که منم نوشتم و دادم بهشون ![]()
بعد از پرسش، پرسش که چه عرض کنم شکنجه، آخه اون چه مدل پرسش بود؟شروع کردن به تعریف کردن از خودشون اینکه من تاپ تهرانم٫ حرفه ای کنکور هستم وای "ر" حرفه ای رو خیلی کشیده و خنده دارگفتن طوری که اکثر بچه ها خندشون گرفت من و مریم٫ هم که مشخص اما خوب نمیشد خندید ولی یادم تا یه مدت تاپ تهران و حرفه ای کنکور تیکه کلام بچه ها شده بود. بعد گفتن میخوان درس بدن: یادش بخیر*سینماتیک* : تازه میخواستن مبحث جدید رو شروع کنن که در کلاس رو زدن مدیر آموزشگاه بود اومده بود برای وساطت ایشون مجبور شدن برن بیرون بعد از ۱۰ دقیقه همراه با بچه هایی که توسط آقای براتی متنبه شده بودن و بیچاره ها مجبور شده بودن یه قول هایی هم بدن و یه تذکراتی رو هم بشنون آمدن سر کلاس ![]()
دلم برای بچه ها خیلی سوخت خیلی عصبی شدم اون روز با مریم یه تصمیم هایی گرفتیم یه جاهایی هم که میشد عملیش میکردیم.
ساعت ٫۵ یک ربع آن تراک دادن: من اون روز وقت مشاوره داشتم باید میرفتم اما نمیتونستمم به آقای براتی بگم توآن تراک به مریم گفتم نمیتونم بگم شاید اجازه نده رفتم بیرون که با مدیر آموزشگاه که همه میدونن چه قد ردوسش داشتم برخورد کردم. وای دوست داشتم موهام رو بکنم شروع کرد نیم ساعت به حرف زدن و تعریف کردن از آقای براتی فکر کرده بود من از کلاسشون خوشم نیومده داشت نصیحتم میکرد منم دلیل زود رفتنم رو گفتن و فرار کردم![]()
بقیه ی اون جلسه رو نفهمیدم چی شد و چه طور گذشت اما انگار قرار گذاشته بودن که هفته ی بعد آزمون بگیرن از همه و گفته بودن اگر هر کس ۵ تا پشت سر هم ۱۰۰ بگیره ۱ سکه از من جایزه میگیره.
بقیه رو هم ایشالاه تو پست بعدی.
راستی تو ادامه مطلب براتون یه تصویر با یه ...گذاشتم قابل تک تکتون رو اصلا نداره تو رو خدا منو با تشکراتون شرمنده نکنید

ادامه مطلب...
سلام بچه ها،اول من یه معذرت خواهی به یه نفر بدهکارم چون یه ذره که نه، خیلی بد قولی کردم![]()
این پستم در مورد آقای شرفی استاد ادبیات کنکور ماست.آقای شرفی یکی از اساتید به نام ادبیات هستند که تدریسشون واقعا تک، کلاس ایشون با بقیه کلاسا تفاوت زیادی داشت ایشون هم به ما ادبیات رو یاد میدادن هم درس اخلاق،کلاسای ایشون تنها ادبیات و تست نبود همراه با درس ادبیات خیلی چیزا رو یاد گرفتیم.
ما هیچ وقت سر کلاس ادبیات ثانیه به ثانیه به ساعتمون نگاه نمیکردیم که خدایا کلاس کی میخواد تموم بشه یا هر نیم ساعت ۱ بار به ایشون بگیم آن تراک بدن کلاسشون جذابیت خاص خودش رو داشت که تو کلاسای دیگه یا اصلا دیده نمیشد یا خیلی کم دیده میشد، من و مریم بهترین درصد کارنامه کنکورمون،ادبیات بود و همه ی اینا رو اول مدیون لطف خدا و بعد زحمات آقای شرفی هستیم:![]()
چون ایشون بودن که به ما آموختن استعاره چیست؟ کنایه را چگونه تشخیص دهیم؟ فرق بین استعاره و تشخیص چیست و ......؟ من که به شخصه تو درس ادبیات به خصوص آرایه ها و زبان فارسی تعطیلات رسمی بودم ![]()
هیچ وقت روزی که آقای شرفی آمدن سر کلاس رو یادم نمیره مثل روز جلوی چشمام، اون روز ما آزمون قلم چی داشتیم همه خیلی خسته بودیم و واقعا حوصله کلاس اون هم ادبیات رو نداشتیم چون ادبیات درسی هستش که درست شیرین اما حوصله میخواد. اون روز با بچه ها نشسته بودیم اکثرا داشتن پاسخ نامه رو با جوابایی که خودشون داده بودن بررسی میکردن، من و مریم و سبا هم نشسته بودیم حرف میزدیم، حرف که چه عرض کنم خندیدن و ......(اصلا با خودتون این فکر نکنید که ما کسی رو مسخره میکردیم)![]()
یکی از بچه ها با خودش یه کتاب اورده بود که الان یادم نیست اسمش چی بود اما عکس کل اساتید ادبیات رو زده بود یه دفعه الهام با صدای بلند برگشت گفت إ إ بچه ها اینجا رو نگاه کنید شرفی اینه؟ طبق معمول بچه ها از سر جاشون یه پرش ۳ متری به سمت الهام داشتن
ما هم سر جامون نشسته بودیم یکی از بچه ها که اول از همه موفق به دیدن عکس شده بود اومد به ما گفت چرا نمیاین ببینین من برگشتم گفتم اولا چند دقیقه دیگه میان بالا ثانیا چنان شخصیت مهمی نیستن که ما با این خستگیمون بلند شیم بیام اونجا که چی؟ عکس آقای شرفی رو ببینیم، همون موقع یکی از بچه ها اومد گفت استاد دارن میان بالا باز بچه ها با همون پرش قبلی نشستن سر جاشون. در کلاس ما یه طوری بود که اگر کسی میامد داخل کلاس و بچه ها کنجکاو بودن که زودتر ببیننش باید ۱۸۰ درجه سرشون رو میچرخوندن تا ببینن کی داره میاد تازه با این شرایط ، کامل نمیتونستن سوژه رو بررسی کنن فقط نیم رخ قابل رویت بود![]()
آقای شرفی آمدن سر کلاس، من و مریم و سبا خیلی خونسرد و مایل به جدی نشسته بودیم، اولین بار که دیدیمشون فکر نمیکردم خیلی آروم باشن بهشون میخورد از اون اساتیدی باشن که دائم در حال تذکرن و بیشتر حکم نماینده کلاس رو دارن تا استاد و خیلی هم جدی به نظر میرسیدن از اونایی که بچه ها سر کلاسشون نمیتونن نطق بکشن چه برسه بخندن صداشون بیشتر این حس رو به آدم میداد![]()
آقای شرفی چهارمین استاد ادبیاتی بودن که میامدن بقیه اساتید به دلایل گوناگون اقتصادی پذیرفته نمیشدن باورتون میشه فقط ۱ جلسه میومدن از جلسات بعد خبری ازشون نبود. یکی از استادا که اصلا ما خودش رو ندیدیم فقط جزوه هاش رو دیدیم که رو جزوه ها زده بودن *همیشه ادبیات کنکور همیشه شاهین زاد* من یاد تبلیغ پودر تاژ افتادم *همیشه کیفیت همیشه تاژ* ![]()
جالب اینجاست که همه از اولین جلسه یه برنامه ریزی طولانی میکردن، خلاصه طوری رفتار میکردن که انگار نه انگار این عزیزان فقط یه جلسه میهمان ما هستن و از جلسات بعدی ما روی ماه این عزیزان رو نمیبینیم.در مورد آقای شرفی هم ما این طوری فکر میکردیم به خاطر همین زیاد موندنشون رو جدی نگرفتیم.
ایشون امدن سر کلاس خودشون رو معرفی کردن این که چند سال دارن تدریس میکنن از خودشون از اینکه با بچه ها راحتن به بچه ها گفتن سر کلاس من راحت باشین میتونید خوراکی بیارید از نظر من مشکلی نیست بعد اینکه من همیشه توی کلاس بین دانش آموزام راه میرم به خصوص بچه هایی که آخر کلاس هستن حواسشون رو بیشتر جمع کنن، از بچه ها مدام سوال میکنم من اصلا از این قسمت خوشم نیومد اصلا از اول با این موضوع مشکل داشتم که همراه با درس دادن پرسش هم باشه. اما خدا رو شکر خیلی کم پرسش اتفاق میوفتاد چون وقت کم میوردیم بیشتر تست میگرفتن و آخرا هم اعلام آخر کتاب رو میپرسیدن.بعد یکی از بچه ها پرسیدن که رشته ی تحصیلیشون چی هستش؟ گفتن حقوق از دانشگاه تهران.
برای من یه چیز خیلی جالب بود و اون این بود که ایشون از همون اولین جلسه کتاب تست معرفی نکردن وجالب تر از اون دادن کد بود منظورم از کد این هستش که تاریخ ادبیات رو به صورت داستان یا اسم در اورده بودن تا بچه ها بهتر بتونن به خاطرشون بسپرن، اون روز به بچه ها گفتن زمان کلاسای من همیشه نیم ساعت بیشتر چون من با دانش آموزام خیلی صحبت میکنم و این نیم ساعت رو جرء تایم تدریسم حساب نمیکنم. اون روز به ما قول دادن هر جلسه برامون یه داستان رو به انتخاب خودشون تعریف کنن که البته تا ۱۰ جلسه به قولشون عمل کردن بقیه جلسات رو یادشون رفت
.
ایشون از همون جلسه خیلی با بچه ها راحت بودن انگار که خیلی وقت بود که ما رو میشناختن همه چیز رو با یه طنز خاصی تعریف میکردن که باعث خنده همه میشد ما هم خندمون میگرفت اما نمیخندیدیم خیلی جدی نشسته بودیم: که ایشون جلسات بعد برگشتن گفتن بعضی از دانش آموزا از همون اولین جلسه نمیخندن یعنی میخوان یه جورایی نشون بدن که استاد تو زیادم با نمک نیستی و یه زهره چشمی از استادشون بگیرن اما تجربه به من نشون داده که همونایی که نمیخندن از جلسات بعد نمیشه آرومشون کرد ما از این سخن گوهر بارشون متوجه شدیم که منظورشون گروه ما هستش![]()
آقای شرفی به حضرت مولانا ارادت خاصی داشتن و همیشه سر کلاس از شعراشون میخوندن الانم به یاد ایشون یکی از شعرای مولانا رو که خیلی میخوندن رو براتون میذارم.
دیگه وقت خداحافظی این سری تلاش میکنم زودتر آپ کنم تا شما دوستان رو انقدر چشم به راه نذارم میدونم خیلی خوشحال میشین وقتی که آپ میکنم همتون این شکلی میشید
![]()
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید![]()
تو هم ای دل ز من گم شو که آن د لدار می آید![]()
نگویم یار را شادی که از شادی گذشته است او![]()
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید![]()
مولانا
به نام نامی او که هر چه داریم از اوست:
یادش بخیر، کاش اون روزا بود همه در تکاپوی این بودن که کدوم آموزشگاه ثبت نام کنن، با کدوم استاد کلاس بگیرن فکر میکردیم کنکور حالا چی هست!! منم با مریم دوستم از سال سوم کلاس فیزیک میرفتیم استادمون آقای حنیفه بودن بچه هایی که باهاشون کلاس داشتن میدونن که تو تدریس فیزیک نابغه هستن،از همون سال تصمیم گرفتیم که کلاس فیزیک رو با ایشون بگیریم نمیدونم شرایط طوری تغییر کرد که آقای حنیفه اون سال دیگه تو اون آموزشگاه کلاس نداشتن:
اما مدیر آموزشگاه به ما قول دادن اگر نتونستن آقای حنیفه رو بیارن یه استاد بهتری رو جای گزین کنن، یه روز از آموزشگاه زنگ زدن گفتن که از ۲ تا استاد فیزیک مطرح دعوت کردیم شما هم بیاین شرکت کنید ببینید کدوم بهترن، تا از اون استاد برای تدریس دعوت کنیم. من و مریم هم خیلی نا امید و دلسرد رفتیم سر کلاس، کلاس خیلی شلوغ بود همه با هم داشتن صحبت میکردن که کی رو میخوان به جای آقای حنیفه بیارن هیچ کس امید نداشت که آموزشگاه بتونه استادی هم سطح آقای حنیفه یا بالاتر از ایشون رو بیاره:
اولین استادی که اومد سر کلاس چهره ی آشنایی داشت چون بچه ها هر وقت میومدن آموزشگاه ایشون رو میدیدن، تا اومد سر کلاس بچه ها خیلی خندشون گرفت ، مدیر آموزشگاه زحمت کشیده بود پسر خودش رو به عنوان یکی از همون بهترین ها برای تدریس اورده بود. بچه ها باورتون نمیشه تدریسش اصلا خوب نبود خازن،مدار، مقاومت رو اون طور که دوست داشت تدریس میکرد : فکر کنم اهم و بقیه ی مکتشفین جداگانه به صورت خصوصی براشون کلاس گذاشته بودن و یه سری از مطالب جدید رو که تاره کشف کرده بودن به ایشون آموزش دادن: کاش ما هم بودیم حیف!!![]()
به مریم گفتم اگر این یکی از بهترین ها باشه پس اون یکی دیگه کیه؟؟؟ مشکلش این بود با این که تو رشته ی خودش با سواد بود اما قدرت بیان نداشت یعنی صفر مطلق بود. فکر کرده بود الان همه ی بچه ها به اتفاق میگن بهترین هستی اما فکر نمیکرد که همه از خنده ٫ماهیچه های داشون منقبض شده، بچه ها به عنوان زنگ تفریح بهش نگاه میکردن خیلی جو گیر بودیه میکروفون هم به خودش وصل کرده بود تا بچه ها صداش رو بهتر بشنوند و از تدریس تکش نهایت استفاده رو بکنند: هم خندم گرفته بود هم اینکه دلم خیلی براش سوخت.
راستی یادم رفت یه چیزی رو بهتون بگم: آموزشگاهی که ما میرفتیم خانوادگی اداره میشد یعنی پدر،مادر و پسر ، خانواده خوشبخت یعنی همین،که حتی تو نهاد های اجتماعی و محیط کار هم همدیگر رو تنها نمیذارن![]()
![]()
![]()
و فیزیک رو طوری تدریس میکنن که بعد از اتمامش ما هم انقدر رو فیزیک مسلط میشیم که بتونیم تدریس کنیم: بعد گفتن فیزیک و کلیه ی درس ها همشون به ۱۰۰ دصد سواد احتیاج ندارن باید یه سری از تکنیک ها رو بلد باشی.
![]()
![]()
![]()
![]()




